
محمد بن عبدالوهاب در سال ۱۱۱۱ ه.ق متولد شد و در سال ۱۲۰۶ ه.ق از دنيا رفت. دوران كودكي را در شهر خود ((عيينه)) در حجاز و به ويژه نجد سپري كرد. بعد از مدتي وارد حوزه علميه حنبلي شد و نزد علماي ((عيينه)) به فراگيري علوم پرداخت. براي تكميل دروس خود، وارد مدينه منوره شد. بعد از آن شروع به مسافرت به كشورهاي اسلامي نمود؛ چهار سال در بصره و پنج سال در بغداد اقامت نمود. و به ايران نيز مسافرد كرد؛ در كردستان يك سال و در همدان دوسال ماند. آن گاه سفري به اصفهان و قم نمود و بعد از فراگيري فلسفه و تصوف، به كشور خود، حجاز بازگشت. بعد از هشت ماه كه در خانه خود اعتكاف نموده بود، بيرون آمد و دعوت خود را آغاز نمود.
با پدرش به شهر ((حريمله )) هشجرت كرد ، و تا وفات پدر در آنجا ماند؛ در حالي كه پدرش از او راضي نبود.
از آنجا كه محمد بن عبدالوهاب، عقايد خرافي خود را كه بر خلاف عامه مسلمانان بود و در حقيقت همان عقايد ابن تيميه بود منتشر مي ساخت، بعد از فوت پدرش خواستند او را بكشند كه به شهر خود ((عيينه)) فرار كرد
قرار شد امير شهر؛ عثمان بن معمر، او را ياري كند تا بتواند افكار و عقايدش را در جزيره العرب منتشر سازد. و براي تأكيد اين ميثاق، امير عيينه خواهرش جوهره را به نكاح محمد بن عبدالوهاب درآورد. لكن اين ميثاق و ازدواج دوام نياورد. به همين دليل از ترس اين كه امير او را ترور كند به ((درعيه)) شهر مسيلمه كذاب، فرار كرد.
از همان موقع كه در كه در ((عيينه)) بود به كمك امير شهر در صدد اجراي عقايد و افكار خود بر آمد و قبر زيد بن خطاب را خراب نمود و اين امر منجر به فتنه و آشوب شد . در ((درعيه)) نيز با محمد بن سعود ـ جد آل سعود ـ كه امير آن شهر بود، ملاقات كرد. قرار شد محمد بن سعود هم او را ياري كند و در عوض، او نيز حكومتش را تأييد نمايد.
محمد بن سعود نيز به جهت تأييد اين ميثاق، يكي از دختران خود را به نكاح او در آورد. اولين كار او اين بود كه حكم به كفر و شرك و ترورد امير ((عيينه)) داد و سپس آل سعود را براي حمله به (( عيينه)) تشويق كرد. در اثر آن حمله تعداد زيادي كشته، خانه هايشان غارت و ويران شد و به نواميس شان هم تجاوز نمودند. اين گونه بود كه وهابيان حركت خود را به اسم نصرت و ياري توحيد و محاربه با بدعت و شرك و مظاهر آن شروع كردند.
محمد بن عبدالوهاب همه مسلمانان را، بدون استثنا، تكفير مي نمود؛ به اتهام اين كه آنان متوسل به پيامبر اسلام مي شوند و بر قبور اولياي خود گنبد و بارگاه مي سازندو به قصد زيارت قبور سفر مي كنند و از اوليا طلب شفاعت مي كنندو ... .
پس از پيروزي بر (( عيينه )) به سرزمين هاي ديگر لشكر كشي كرده و به بهانه گشترش توحيد و نفي ((بدعت))، ((شرك)) و مظاهر آن، از ميان مسلمين به سرزمين نجد و اطراف آن، مثل يمن و حجاز و نواحي سوريه و عراق، حمله ور شدند، و هر شهري كه عقايد آنان را قبول نمي كرد غارت كرده، افرادش را به خاك و خون مي كشيدند.
پس از ورود به قريه ((فصول)) از حوالي أحسا و عرضه كردن عقايد خود، مردم با آنان بيعت نكردند، در نتيجه سيصد نفر از مردان قريه را كشته، اموال و ثروت آنان را به غارت بردند.
وهابيان با اين افكار خشن باعث ايجاد اختلاف و تشتت و در گيري ميان مسلمين شدند و استعمار را خشنود نمودند. تا جايي كه ((لورد كورزون)) در توصيف شريعت وهابيت مي گويد: (( اين دين عالي ترين و پر بهاترين ديني است كه براي مردم به ارمغان آورده شده است)) .
با اين كه محمد بن عبدالوهاب از دنيا رفته است ولي مستشرقين و استعمارگران دائما در صدد دفاع از افكار او هستند، تا جايي كه مستشرق يهودي ((جولد تسهير)) او را پيامبر حجاز خوانده و مردم را به متابعت از افكار او تحريك مي نمايد.
در پاسخ به اين سوال به چند نكته مهم اشاره كنم:
نكته اول:برخورد مستدل و برهاني با آراء ونظريات وهابيت مي باشد كه در اين باره اولين حركت برعليه وهابيت از ناحيه خود اهل سنت بوده است.كه در كتاب وهابيان نوشته علي اصغرفقيهي مي توانيد اين مطلب را در صفحات ۲۷-۳۰ و ۱۹۴-۱۹۹ مشاهده كنيد.
در كتاب اين است آيين وهابيت نوشته محمد جواد مغنيه در ص ۱۴ به قول نويسنده كتاب :دولت صعودي از ورود كتاب هايي كه حتي يك كلمه راجع به عقايد وهابيها در ان نوشته شده جلوگيري مي كند و قابل توجه اين است كه وبلاگ بنده نيز در كشور امارات و عربستان فيلتر شده است؟!
نكته دوم:دعوت محمد بن عبدالوهاب اولين بار در منطقه نجد كه غرق در جهالت بود مورد پذيرش واقع شد .
نكته سوم: قصد شيعه از گذاشتن پيشاني برخاك و مهر تيمم و تبرك جستن به آن نمي باشد شيعه بر اساس حديثي از پيامبر اكرم كه اهل سنت نيز آن را نقل نموده اند كه فرموده :و جعلت لي الارض و مسجدا و طهورا (صحيح بخاري ج۱ كتاب تيمم حديث ۲ ) به هنگام نماز بر خاك يا مهري كه از خاك درست شده سجده مي كند سنگ وخاك به نظر شيعه مسجود عليه است نه مسجود له.
نكته چهارم:از ان جا كه عدل صفتي است كه خداوند خود را به ان متصف نموده و مي فرمايد: ان الله لا يظلم الناس شيئا (خدا هرگز به مردم ستم نمي كند) نساء ۴۰ و در آيه اي ديگر : شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكه و اولوالعلم قائما بالقسط (خدا فرشتگان و صاحبان دانش گواهي مي دهند كه جز خدايي نيست و او قائم به قسط است) آل عمران ۱۸.
تمام مسلمان ها بر عدل الهي اتفاق نظر دارند و اختلاف انها درباره نوع برداشت از عدل الهي است.
((كتاب حاضر ، در مورد خاطرات همفر ، جاسوس انگليسي در ممالك اسلامي است . او دراين آتاب از مأموريتش به آشورهاي مصر ، عراق ، ايران ، حجاز و استانبول مرآز خلافت( عثماني ) و هدفش از اين مأموريت آه جمع آوري اطلاعات آافي به منظور جستجويراههاي درهم شكستن مسلمانان و نفوذ استعماري در ممالك اسلامي بود و از مسائلي آه در اين مأموريت براي او پيش مي آيد ، ياد مي آند.))
براي دانلود كتاب اينجا كليك كنيد؛ http://talebeyar.persiangig.com/ketab/Hamfar.pdf
السلام عليك يا ابا عبدالله، و علي الارواح التي حلّت بفنائك، عليك منا سلام الله أبداً ما بقيت و بقي الليل و النهار. و لاجعله الله آخر العهد منا لزيارتك، السلام علي الحسين و علي علّي بن الحسين و علي اصحاب الحسين.
در زيارتي كه به مناسبت امروز وارد شده است، و در پايان جلسه نيز براي تجديد بيعت آن را خواهيم خواند، آمده است:
السلام عليك يا وارث آدم صفوه الله؛
السلام عليك يا وارث نوح نبي الله؛
السلام عليكم يا وارث ابراهيم خليل الله ؛
السلام عليك يا وارث موسي كليم الله ؛
السلام عليك يا وارث عيسي روح الله ؛
السلام عليك يا وارث محمد حبيب الله ؛
هدف اين زيارت بخشيدن حركت و پويايي به عاشورا و خارج كردن اين واقعه از انزوا و مخالفت با جدا ساختن آن از گذشته و آينده است. زيرا كه همه خطر در اين است كه عاشورا فقط بدل به يادبودهايي شود، و واقعه كربلا تنها براي كتابها و سيرهنويسي، و يا ذكر آن براي اجر و ثواب اخروي باشد. بيم آن مي رود كه اين حادثه از ظرف زماني خود فراتر نرود، و مقتل حسين و يارانش در همان سال 61 مدفون شود؛حسيني بود، كشته شد و همه چيز پايان يافت.
براي اينكه اين خواست و كينه و كنار نهادن واقعه محقق نشود، و كار حسين هدر نرود، پارهاي فقرات در اين زيارت آمده است، تا ميان شهادت حسين و ستيز هميشگي حق و باطل پيوند برقرار سازد. ستيزي كه از نخستين حركت انسان براي اصلاح و جهاد تا رسيدن به زندگي آزاد، با كرامت و رهايي از ستم و ستمپيشگان ادامه دارد.
دشمنان حسين:
يكي از دوستان انديشمند ما ميگويد دشمنان حسين سه گروهاند:
دشمن نخست: كساني كه حسين و يارانش راكشتند. آنها ستمكار بودند، اما اثر ستمشان ناچيز است، زيرا كه جسم را كشتند و اجساد را پاره پاره كردند و چادرها را به آتش كشيدند و اموال را به غارت بردند. آن ها چيزهاي محدودي را از ميان بردند. اگر حسين در سال 61 به شهادت نميرسيد در سال ديگري از دنيا ميرفت. پس خطر اصلي چيست؟ آنان با كشتن حسين چه چيزي را محقق ساختند؟ بايد گفت كه آنان مرگ حسين (ع) را جاودانه و هميشگي كردند. بنابراين خطر دشمن اول، ظالم اول و طغيانگر اول محدود است.
دشمن دوم: كساني كه كوشيدند تا آثار حسين را پاك سازند، بنابراين قبرش را از ميان بردند و زميني را كه در آن به خاك سپرده شده بود، به آتش كشيدند و يا مانند بني عباس حرم امام حسين (ع) را به آب بستند.
اينان مانع عزاداري براي حسين (ع) شدند، چنانكه در عصر عثماني اينگونه بود. شما و پدرانتان اين دوره را ديدهايد. دوران تاريكي بود. هنگامي كه مجلسي بر پا ميداشتند، مراقبيني ميگماردند، تا رسيدن عمال عثماني را خبر دهند و عزاداران پراكنده شوند. هم اينان زيارت حسين را منع كردند و براي كساني كه مي خواستند قبر امام حسين را زيارت كنند سختيهاي بسياري ميآفريدند. اينها گروه دوم از دشمنان حسين هستند، كساني كه ميخواستند اسم حسين و ياد حسين فراموش شود، و آرامگاه حسين و عزاداري بر حسين را از ميان رود.
خطر اين گروه بيش از گروه اول است، اما در اجراي برنامههايشان، ناتوان ماندند، چنانكه اين مسأله در تاريخ روشن شد. ما امروز شاهد گسترش زماني و مكاني عزاداريهاي امام حسين هستيم. امروز دست كم بيش از صد ميليون نفر در عزادارييهاي امام حسين(ع) شركت مي كنند؛ نه تنها در جهان اسلام، بلكه همچنين در آفريقا. جمعه گذشته در ايام عاشورا، همه خطبهها به اسم امام حسين (ع) برگزار شد؛ در همه جا، در اروپا، در آمريكا و در هر كشوري كه دوستداران حسين (ع) زندگي ميكنند. امروز صد ميليون نفر و يا بيشتر مجالس حسيني را برپا ميكنند. سفر من به گابن با اربعين حسيني مصادف بود و در آنجا سخنراني مفصلي كردم. در سنگال هم كه بودم مجالس مفصلي برپا كرديم. به همين ترتيب در همه كشورها مراسمهاي عزاداري امام حسين (ع) در حال گسترش است. اين مراسم اين جا در لبنان، در بيروت و در مكانهاي گوناگون فزوني مي يابد، و عميق تر ميشود. بنابراين گروه دوم دشمنان حسين پر خطرتر و ستمكارتر از گروه نخستاند، اما در كارشان ناكام ماندند، ولي خطر اينها از گروه سوم كمتر است.
دشمن سوم: اين گروه بر آن بودند تا چهره حسين را مخدوش كنند، و واقعه كربلا را در سالگردها و عزاداريها نگه دارند، و آن را در گريه و اندوه و ناله منحصر كنند. ما بر حسين بسيار ميگرييم، اما هرگز در گريه متوقف نمي شويم. مويه ما براي نو كردن اندوه ها و كينه ها و ميل به انتقام و خشم بر باطل است، اينها انگيزه ما براي گريه است.
چرا به خاك افكنده شدن امام حسين را ياد مي كنيم و آن را در مقاتل مي خوانيم؟ نالهها و شيونهاي دلخراش! ماجرا را صحنه به صحنه مي خوانيم تا واقعيت را پيش رو آوريم، و خطر ستمپيشگان و سنگدليشان را دريابيم، و همچنين ابعاد فداكاري و قدرت آن را بفهميم. پس ما تنها به شيون بسنده نميكنيم، و حسين را تنها شهيد اشكها نميدانيم. و برآنيم كه تكليف ما فقط با عزاداريهاي ما به انجام نميرسد. اگر در تاريخ نبرد ميان حق و باطل واقعه كربلا را از جمود خارج سازيم و آن را به گذشته پيوند دهيم، به طور طبيعي حادثه به آينده هم پيوند مي خورد. چنانكه ميگوييم حسين وارث آدم و نوح و موسي و عيسي است، و امام صادق و باقر و رضا (ع) ميراثدار او هستند، و هر كسي كه با باطل ميستيزد و همه توان و حيات خود را در راه دفاع از حق تقديم ميكند ميراثدار اوست.
حق و باطل از ازل با هم در ستيز بودند. اين مسأله سنت خداوند در خلقش است. آدمي خير و شر را ميشناسد، چنانكه در قرآن آمده است:«فألهما فجورها و تقواها» [شمس/ 28] (سپس بدي ها و پرهيزگاري را به او الهام كرد.) خداوند سبحان است كه به من آموخت و الهام كرد و روح در من دميد, و مرا آفريد. من خير و شر را درمييابم، و هم توانا بر خير و هم توانا بر شر هستم: «و هديناه السبيل اما شاكراً و اما كفورا»[انسان/3] ( راه را به او نشان داديم، يا سپاسگزار باشد يا ناسپاس.)اين سنت خداوند است كه در هستي هم امكان انجام دادن خير هست و هم شر. ما راه خير را، چشمبسته و بدون آگاهي از شر، نميپيماييم. آدمي در هر موقعيتي كه قرار ميگيرد، خودش را در برابر دو گزينه مختار مي بيند؛ چيزي هست كه او را به خير مي خواند، و چيزي ديگر كه او را به شر دعوت ميكند. او در هر موقعيتي خود را در نبردي آزاد مي بيند، كه مي تواند خير را برگزيند، و يا در چاه شر سقوط كند. اگر خير را برگزيند، كامل ميشود، زيرا اين گزينش پس از ستيزي ويرانگر و دروني بوده است.
انسان همچون زنبور نيست. زنبور تنها ميتواند عسل بسازد. آدمي مثل گوسفند، حيوانات سودمند يا خورشيد نيست. اينها فقط توانايي كار خير دارند. اما آدمي هم توانايي انجام دادن خير دارد و هم شر. بنابراين سنّت آفرينش خداوند وجود احساس خير و شر در نفس انسان، و وجود خير و شر در عالم خارج است. پس آدمي در هر موضعي در برابر دو گزينه قرار دارد.
وجود خير و شر دو جبهه ابدي و ازلي را ميسازند. جدّمان، حضرت آدم، برگزيده خدا، جبهه اصلي را رهبري كرد. نبرد ميان قابيل و هابيل صورت پذيرفت. ميتوان گفت اين ستيز نبردي نمادين يا حقيقتي تاريخي است، فرقي نميكند، آن چه مهم است بازتاب اين نبرد براي ماست. قرآن نيز نبرد هابيل و قابيل را بيان مي كند. در اين نبرد، جبهه كوچك خير، در برابر جبهه كوچك شر قرار مي گيرد. گستره اين نبرد محدود است. ميان دو برادر كه از يك پدر و يك مادر هستند، نبرد روي مي دهد. قابيل، هابيل را ميكشد. هابيل در زير خاك دفن مي شود. پس از آن نبرد آغاز و از همان لحظه اول به خون آغشته شد. اين نبرد پردامنه آغاز شد، تا از همان زمان و تا امروز و تا ابد در برابر آدمي تجربه اي قرار دهد.
از آن زمان به بعد اين نبردها ادامه يافتند. پژوهشگران، منتقدان، فلاسفه، اقتصادانان و پايهگذاران مكتبهاي اقتصادي قديم و جديد، اين نبرد را تفسير كرده اند، درباره آن نظر داده اند و اثرهاي آن را برشمردهاند. آنان در اظهار نظر خود بر حق هستند زيرا هر كدام به نوعي اين نبرد را تعريف كرده اند. آنان در زماني زندگي ميكردند كه ويژگي بارز نبرد اختلاف طبقاتي بود. من شك ندارم كه اگر آنها در دوره ما زندگي مي كردند به اين نبرد ويژگي ديگري مي دادند. چرا كه اين نبردها امروز از چارچوب طبقاتي خارج شدهاند. اين نبردها گاهي ميان طبقات است و گاهي درون طبقات مختلف اجتماعي و گاهي ميان ملت ها و يا ... است. نمي خواهم در اين مورد بحث كنم. آنها آخرين نبردها را تعريف كردند و به آنها عموميت بخشيدند و گفتند همه تاريخ، از ابتدا تا انتها، نتيجه اين مبارزه و نبرد است.
اما واقعيت اين است كه نبرد حقيقي ميان ستمپيشه و ستمديده است، زيرا كه ستم شكلهاي گوناگوني دارد. گاهي ظلم حالت شخصي دارد. كسي ديگري را مي زند، شوهري همسرش را مي زند، برادري برادرش را مي زند و يا شخصي به همسايه اش آزار مي رساند. اين نبردها شخصي است.
گاهي ستم ويژگي ديگري مي يابد. استعمار ستمي سياسي است و استعمارگران به مردم ستم مي كنند؛ آزادي و سرزمين و وطنشان را غصب ميكنند. اين چيزها را گاهي به كمك سياست مي گيرند، و گاهي با شمشير. اين نوع ستم، نبرد ميان ظالم و مظلوم را تصوير مي كند، و استعمارگر و استعمار شده را.
گاهي نبرد ويژگي اقتصادي مي يابد؛ استثمار كننده و استثمار شونده. گروهي با فريب و زور و ربا اموال ديگران را مي دزدند. ربا در قديم رواج داشت؛ چه پيش از اسلام، چه پس از اسلام، حتي امروز هم وجود دارد. گروهي با سوء استفاده از مال و امكاناتي كه دارند، اموال و تلاش ديگران را تصاحب ميكنند. اين نوع ديگري از ستم است، نبرد ميان استثمار كننده واستثمار شونده.
گاهي نبرد با ويژگي فرهنگي و فكري خود را مينماياند. يكي از متفكران اين ستم را «استحمار» مينامد. استحمار يعني اينكه ميخواهند مردم را نادان نگه دارند. مردم چيزي نفهمند و نادان بمانند. در اينجا نيز ستمكار عقل و انديشه و آگاهي و احساس ستمديده را ناديده مي گيرد.در اين جا نيز نبرد پا برجاست.
قرآن كريم همه انواع ستم را معرفي ميكند، و همه ستمديدگان را با هم ميخواند: «و نريد أن نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثين» [قصص/ 5] ( و ما بر آن هستيم كه بر مستضعفان روي زمين نعمت دهيم و آنان را پيشوايان سازيم و وارثان گردانيم.) استضعاف يعني گروهي، گروهي ديگر را ضعيف بشمارد، و دارايي و انديشه آنها را غصب كند. نگاه تاريخي قرآن كريم ميگويد در زمين مردم دو گروه اند؛ يا ظالم يا مستضعف. اين دو گروه در برابر هم قرار مي گيرند، ستم فزوني مييابد، ظالم طغيان ميكند، چيره ميشود و سرانجام حكم ميراند.
مستضعفين جستجو ميكنند، متفق ميشوند، التماس ميكنند، توسل ميجويند، ناله و فرياد سر ميدهند، و سرانجام خداوند براي آنان رهبر يا وحي و يا پيامبري ميفرستد، تا آنان را گرد هم آورد و رهبري كند. آنان نيز از مصالح خود در برابر ستمكار دفاع ميكنند. همه پيامبران؛ كساني كه فريادشان خداي واحد و احد بود، هميشه در ميان تعداد زيادي مستضعف بودند. آن ها در كنار مستضعفين ميايستادند، نه به دليل كينه توزي از قدرتمندان، چرا كه عقدهاي در كار نيست، بلكه به دليل بيزاري از ظلم . آنان مي خواهند زورمداران و ستم بارگان را از عرششان فرو كشند. پيامبر هيچ كينه و عقدهاي عليه هيچ انساني ندارد. او از اين كينهتوزيها مبراست.
شعله نبرد زبانه ميكشد. مستضعفين به پا مي خيزند، گرد نبي خود ميآيند و نبرد را ميآغازند. فداكاري ميكنند و نبرد را پي ميگيرند تا ستمكار از عرشش سقوط كند و از طغيانش دست بشويد. مستضعفين در برابر استعمار و استثمار و استحمار ستمكار ميايستند.
انواع سه گانه ستم، رهبراني دارد. اين رهبران بودهاند و اكنون نيز هستند. اما سرانجام ستم در برابر اكثريت ميشكند و ستم پيشه نيز خرد ميشود. سپس ستمكار جامه نو بر تن ميكند؛ جامه انبيا، و لباس دين. به دعوت جديدي فرا ميخواند و شعار دفاع از مصلحت مردم را سر ميدهد. اعلام ميكند كه در كنار مستضعفين است. مستضعفين ميبينند ستم از درون خودشان پا گرفته است؛ غصب و استبداد و استعمار و استثمار و استحمار از دورن خودشان است. در اين هنگام نبردي ديگر آغاز مي شود. بدين گونه اين نبرد از ازل تا ابد پاينده است.
اين نبرد براي چيست؟ اين سنت خداوند است. اين نبرد هميشگي براي اين است كه آدمي بتواند با اراده كامل خود از ميان خير و شر يكي را انتخاب كند و اين گونه است كه سلسله پاينده ستيز ميان ستمكار و ستمديده كامل مي گردد. از خلال اين سلسله نبرد آغاز شد: از آدم برگزيده خدا و نوح پيامبر خدا و عيسي روح خدا و موسي همسخن خدا و تا محمد محبوب خدا و علي ولي خدا.
از اين رو، واقعه كربلا يك نبرد جدا افتاده و پديدهاي يگانه در تاريخ انسان نيست، البته حلقهاي ويژه است، و به طور طبيعي با ديگر حلقههاي تاريخ نبرد، تفاوت دارد. چنان كه اين حلقه با گذشته پيوند دارد با آينده نيز در پيوند است.
ما با اين يادها و عزاداري ها و برپايي مجالس سوگ مي كوشيم تا با اين واقعه مانند اتفاقي جديد زندگي كنيم. پدران و نياكان و رهبران و علماي ما نيز در اين راه تلاش كردند. به سخنان امام حسين گوش فرا مي دهيم:«الا ترون أن الحق لايعمل به و الباطل لايتناهي عنه»(آيا نمي بينيد به حق عمل و از باطل بازداشته نمي شود.) [اللهوف, ص 79] اين سخن در گوش عزاداران طنين مي افكند، و انسان را وا مي دارد تا هوشيار باشد كه در اين نبرد هميشگي، امروز چه بايد بكند؟ دو جبهه روشن است و تا هنگامي كه دو جبهه رهبران و پيروان خودش را دارد، ما بايد ببنيم آيا در جاي خود ايستاده ايم؟ در كدام جبهه هستيم؟
سخنان و شعارها روشناند. وقتي كه انسان معاصر درمييابد كه نبرد امام حسين با گذشته و آينده پيوند دارد، درنگ ميكند، و در برابر دو جبهه مي ايستد تا صف خود را انتخاب كند. اگر بخواهيم هر دو جبهه را بشناسيم، بايد بدانيم هر كدام ويژگيهاي خودش را دارد. دقت خيلي زيادي نمي خواهد. ويژگيها روشن است. آيا كسي هست كه شك كند اسرائيل ظالم است؟ اسرائيل فلسطين را اشغال و مردم را آواره و بيگناهان را نابود كرده است. به بهانة حمايت از خود اشغال را ادامه مي دهد و فكر جهاني را با استعمار و استثمار و استحمار به بيراهه برده است.
بنابراين ما مستضعفين هستيم. اسرائيل در جبهه يزيد است؛ جبهه باطل، جبهه ستمپيشگان، و ما در جبهه مستضعفين هستيم؛ جبهه حسين. ما چه بايد بكنيم؟ سيره حسين را ميخوانيم و ميبينيم كه حسين با خاندان و ياران و فرزندان و با همه هستي و مردان و زنان خود به آوردگاه ميرود. كساني هم كه با حسين از مدينه خارج نشدند، با اجباري از جانب حسين مواجهه نشدند، چرا كه حسين براي آنها چنين نوشت:«ألا وأن من خرج معي يقتل و من لم يخرج لن يبلغ النصر.» (بدانيد آن كه با من از مدينه خارج شود, كشته خواهد شد و آن كس كه بماند به پيروزي نخواهد رسيد.)
او مي خواهد همه دوستداران و عزيزان خود را همراه كند، اما به كجا؟ به محراب شهادت. او مي داند كه همگي به سوي شهادت گام بر مي دارند و همين طور هم بود. سخنان امام حسين و علي اكبر را وقتي علي اكبر به خيمهها بازگشت و آب خواست، ميخواندم. مضمون سخن امام حسين اين بود كه آب در اختيار ندارد اما به علي اكبر مي گويد: «اميدوارم كه از دست جدت سيراب شوي.» در اين دنيا سيراب مي شود؟ جدش كجا به او آب مي دهد؟ حسين شهادت و مرگ را براي تنها فرزندش آرزو مي كند. مي گويد: بفرما، بجنگ و بمير. اين معناي سيراب شدن از دست جدت است. ديگران از او اجازه ميخواهند و او به آنها اجازه ميدهد، و همين گونه يك
نظرات شما عزیزان: